
بعد از یه مریضی طولانی باز هم اومدم به وبلاگم سر بزنم
همیشه از خدا سلامتی دوستان و بیماران را خواستم چون در بستر بیماری خوابیدن خیلی سخت و رنج آوره.
الان خدا رو شکر بعد از ۲ هفته بر گشتم سر کار .
به دیده منت من هم فقط شعر می نویسم !!!!
آخه دنیای بدون دلنوشته مگه وجود داره ؟؟؟
ما انسان ها پر از عواطف و احساسات سرکوب شده هستیم
گاه این احساسات از طریق شعر بروز می کنه و گاه از طریق دلنوشته و نوشتن خاطرات.
مهم اینکه می نویسیم و قلم میزنیم باقی بماند
باز هم به گفته این دوست احترام می گذارم و سعی می کنم فقط غزل و رباعی توی وبلاگ بگذارم.
لازم هست یه وبلاگ دیگه برای بیان مکنونات قلبی خودم باز کنم.
شاید عبور کردی از این کوچه های سرد
با خود هزار بار تو گفتی که او چه کرد
در انتظار چیستی ای کوه غصه ها
من ماندم و سکوت و دلی خسته از نبرد
درس و دانشگاه از یه طرف
خانه داری و پخت و پز از طرفی دیگر
تازه امتحانات نهایی آخر سال دانش آموزان جایی برای استراحت و تفریح و بادبادک هوا کردن نمی گذاره
همیشه آرزوم این بود که سرم شلوغ باشه اما نه اینطوری
گاهی وقتها توی خواب هم برنامه فردا صبح رو می چینیم .
تابستان هم کم کم داره از راه می رسه و باید برای ترم تابستان برنامه ریزی کنم
برنامه ریزی برای آموزش نقاشی به کوچولو هایی که حتا اسمشون رو نمی تونن بنویسین
چند وقت پیش تو آزمون مربیگری نقاشی کودک شرکت کردم .
خوب خوب خیلی کار دارم تا پست بعدی همچنان منتظر نظرات خوب شما هستم.
قربونتون برم
امیدوارم در سال جدید به تمام خواسته ها و آرزو هاتون برسید .
من که به آرزوم رسیدم . دانشجوی کارشناسی ارشد زبان وادبیات فارسی شدم.

من هم یک سال از بهار زندگیم گذشت.
من بزرگ شدم . بال در آوردم !
نه ... پروانه نشدم ولی حالا حالا باید پرواز کردن را تمرین کنم.
من شادم و امیدوارم همه رو در سال جدید شاد کنم.
خوب باشید و خوبی رو به همه هدیه کنید.
باز هم با شادی می گم:
عید شما مبارک
صد سال به این سال ها
مدرسه بیشتر وقت من رو ژر می کنه.
درس دادن به بچه های کوچولو که فقط چند بهار از زندگیشون گذشته خودش عالمی داره.
گاهی وقتها حسرت لحظات کودکیم رو می خورم.
دلم برای کوه و آبشار قشنگ لاتون تنگ شده.
گلبرگ هایش
مرهم دستان تیغ خورده ات
و من از آن دور
میان اعلامیه های ازدیاد طول عمر
برایت ورد حاصلخیزی خواهم خواند

من و این پنجره بسته ی تقدیر دلم می گیرد
از همین بغض گلوگیر دلم می گیرد
همه جا پرشده از وسوسه ی دیدن رویت
تو و افکار نفس گیر دلم می گیرد
هر کجا گشتم و تکرار شدم بی تو کجایی
شده ام بسته ی زنجیر دلم می گیرد
همه در پوسته ی تلخ نقابی مرموز
خسته از این همه تزویر دلم می گیرد
ترسم این است که وقتی به دلم سر بزنی که
شده باشد کَ مَکی دیر دلم می گیرد
دنیا قشنگ بود اگر غم نداشتیم
زخم سکوت و اشک دمادم نداشتیم
ما با وجود این همه لبخند های سرد
جرات برای جستن مرهم نداشتیم
......
شاید عبور کردی از این کوچه های سرد
با خود هزار بار تو گفتی که او چه کرد
در انتظار چیستی ای کوه غصه ها
من ماندم و سکوت و دلی خسته از نبرد
تقدیم به تمام کسانی که مثل من اند.